/**/

(دوستان عزیز که از طریق گوگل به وبلاگه من میایید و احتمالا هم میخواین برید خدمت لطفا نترسید چون یکی از اقوام تازه از 01 اومده و میگه از زمین تا آسمون فرق کرده با قبل جوجه کباب و چلو کبابو ... خلاصه هتل 01 نگو هتل 5 ستاره 01 بگو !!ــــدیماه 1390ـــ)

اولین خاطره ای که می خوام بنویسم مربوط میشه به سال 83 اون زمان من تازه دانشگاه رو تموم کرده بودم و داشتم خفن درس میخوندم واسه مقطع بالاتر(ما شا ا... چقدرم فایده داشت) و از اونجایی که امریه یکی از ارگانهای دولتی رو گرفته بودم و نمیخواستم از دستسش بدم(چون با بد بختی گرفته بودم) بلافاصله بعد از کنکور باید میرفتم خدمت حدود 4 روز!!!!!!!!!!

بگذریم، زمانی که  معرفی نامه رو گرفتم به ما گفتن برید قصر فیروزه تهران خودتون رو معرفی کنید (کلی با اسمش حال کردم) به مجرد مشورت با دوستان به من گفتن اونجا پر پادگان کدوم پادگان گفتن؟

وای تازه بدو بدوی من شروع شد واسه این که پادگان رو پیدا کنم البته بعد از مشخص شدن اسم پادگان واقعا حال کردم، افتاده بودم نیروی هوایی ارتش من از بچگی عاشق هواپیما و نیرو هوایی بودم بخصوص عاشق لباسای تکاوری اونا از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم واقعا همونی بود که میخواستم پیش خودم میگفتم خستگی 5 ماه تو خونه نشستن و درس خوندن از تنت در میاری.(دقیقا همیجوری شد!!!!!!!!!!!!!!!!!)

خلاصه با قطار بلیت گرفتم و راه افتادیم توی کوپه هم چند نفر از بچه های فوق لیسانس دانشگاه نجف آباد بودن اونا هم امریه داشتن یادم میاد پیش خودم گفتم واسه این که فردا سر حال باشی شب زود بگیر بخواب از همون ساعت11 شب من رفتم اون بالا رو تخت گرفتم خوابیدم و با اجازتون کل مسیر اصفهان تا نهران که شب تا صبح (با قطار) رو بیدار بودددددددددددددم

اما از اونجایی که نیروی هوایی بودم خوشحال بودم البته شاید هم خدا میخواست که استرس نداشته باشم بعد از خوردن صبحانه همونجا میدون راه آهن که عاشق صبحونه هاشم رفتیم یه سمت 3 راه افسریه یا به قوله بچه های تهرون سر پیروزی از کنار پادگان 01 که رد میشدیم ریخت پادگان رو که دیدم به بچه هایی که تازه باهاشون آشنا شده بودم گفتم نگاشون کن بیچاره اونایی که میخوان آموزشی رو اینجا باشن بیچارههههههههههههههههههههههها، بعد هم با لبخند به همدیگه گفتیم شانس آوردیم.

رفتیم داخل پادگان نیروی هوایی همه چیش با این که قدیمی بود اما واسم جذاب بود کیفامون رو گشتن و گفتن همگی بشینید روی آسفالت، تقریبا همه کسایی که مثل ما بودن از شهرهای مختلف اومد  و بعد از این که مامورشون از نظام وظیفه شهرشون میومد میرفتن یه جای دیگه.

اما از شانس ما مامور اصفهان خیلی دیر اومد تقریبا همه رفته بودن غیر از ما ....

بالاخره مامور ما هم اومد با کلی بهونه که من تو 01 گیر افتاده بودم اما فک میکنم خواب مونده بود (گردن خودش)

بعد از خوندن اسمها ما رو هم مثل بقیه بردن تو یه سالن خیلی بزرگ و افراد رو نسبت به شرایط تقسیم بندی می کردن تقریبا همه از سالن بیرون رفتن غیر از ما واقعا هم خسته شده بودیم و هم حوصلمون سر رفته بود!!!!!!!!

خلاصه بعد از کلی اسم خوندن و تقسیم کردن به گروهان ما که رسیدن گفتن دستور اومده شما رو بفرستیم 01 واااااااااااااااای خدای من چی میشنوم واقعا حالمون گرفته شد من دوست داشتم نیرو هوایی باشم اما خوب همیشه آدم اونجوری که میخواد نمیشه قیافه بچه ها دیدینی بود که به هم میگفتن بریم صفر یک پوست بندازیم و بر گردیم، البته اگه بر گردیم.

هیچی دیگه محترمانه گفتن تشریف ببرید پادگان نیرو زمینی و تقصیر ما هم نیست دستور از جای دیگس!

زمانی که رفتیم 01 یادم میاد تقریبا هوا هم داشت تاریک میشدو بچه هایی که صبح دم پادگان وایساده بودن الان لباس گرفته بودن و گروهان به گروهان داشتن از پادگان بیرون میومدن البته نه به صورت متعارف باید باشی و ببینی.

ما افتادیم گروهان 732 (دو ماه از زندگیم تو این گروهان بودم)

------کاش میشد اون جوری که دوس دارم بنویسم---------

اما به خاطر این که ما دیر رسیده بودیم مسئولین گروهان رفته بودن و اون روز که 4 شنبه بود (اگه اشتباه نکنم) به ما لباس ندادن و گفتن برید شنبه بیایید البته اگه بخواید میتونید همینجا هم بمونید.

من رفتم خونه عمه کوچیکم چون خونشون نزدیک میدون شهدا بود و اتفاقا جشن تولد پسر عمه ام بود در مجموع اون دو روزه بد نبود واسه من، تا روز شنبه رفتیم و بالاخره لباس گرفتیم لباسای خاکی ساده که واقعا ازش متنفر بودم یه جفت پوپین هم بهمون دادن که از من خیلی تنگ بود همون موقع با پوتین یکی از بچه های شیراز عوض کردم این یکی از بزرگترین شانسهای من توی این 2 ماه بود واسه این که پوتینای من اصلا پاهامو اذیت نکرد، بر خلاف خیلیها که واقعا معضلی میشه واسشون.

خلاصه بر گشتیم اصفهان همه اونای که زود لباس گرفته بودن 5 روز توی شهرشون بودن اما ما 2 روز وقت داشتیم.

لباسها رو اندازه کردم نمیخواستم بقیه بفهمن که من چقدر ناراحتم از این اتفاق، البته اونا هم نمیخواستن من بفهمم که چقدر  ناراحتن  ( آخه من تک فرزند ذکورم و بالاخره یه جورایی سوسول)

ساعت 11 شب دوشنبه شب بلیت گرفتیم واسه تهران به اتفاق یکی از هم دوره ای هام وای راستی یادم رفت که بگم کچل شدن من و اون چه قیافه مسخره ای واسمون درست کرده بود.

اولین بار بود که با لباس خاک نیرو زمینی توی خیابون میرفتم و اولین باری بود که دیدم رفتار ملت چقدر نسبت بهم متفاوت شده (احساس خوبی نبود)

برنامه ریزی کرده بودیم که ساعت 4 صبح تهران باشیم اما از شانس ما راننده جون (البته اون موقع gps نبود) و نمیدونم چیکار میکرد که انقدر تند میرفت ساعت 2.5 صبح ما رو تهران پیاده کرد خوب توی اتوبوس هوا خیلی گرم بود به مجرد پیاده شده برای اولین بار و آخرین بار در طول زندگیم از شدت سرمای هوا به اندازه ای سردم شد که دندونام به هم میخورد و نمیتونستم حرف بزنم چند نفر راننده اومدن دورمون که کجا میخواید برید با سختی با یکیشون توافق کردیمو بهش گفتیم ما در جنوبی پادگان میخوایم بریم بنده خدا حال و روزمون رو که دید دلش واسمون سوخت و قسم میداد که مواظب خودتون باشید میگفت من هنوز پاهم مشکل داره از دوران خدمت تا الان...

خلاصه ما رو روبروی درب جنوبی پادگان پیاده کرد هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که دژبان عصبانی اومد و میخواس ماشین طرف رو پنچر کنه با کلی التماس کیفهامون داد و سریع رفت. با رفتن راننده دژبان گفت نمیتونید برید تو و باید از در شمالی وارد پادگان شید گفتیم آخه ما قبلا از همین در میومدیم اما با عصبانیت آقا مواجه شدیم و از اونجا که اون موقع شب و در همچین جایی ماشین نبود مجبور شدیم پیاده بریم درب شمالی

نمیدونم چقدر طول کشید اما فقط یادمه که هوا بس ناجوان مردانه سرد بود به مجرد رسیدن من یه پلیور که توی ساکم بود رو پوشیدم و وضعیتم بهتر شد تقریبا نیم ساعتی طول کشی که در رو باز کردن اما به محض باز شدن در یه اتوبوس از کرمانشاه اومد و ما که 5 نفر بودیم تبدیل شدیم به 45 نفر و از اونجایی که اون موقع شب فقط یه نفر دژبان البته از نوع عصبانی و خواب آلود میخواس ما رو بگرده خوب قاعدتا زمان بر بود ، و مسئله اینجا بود که خیلی هم دقیق بود و تا تمام کیف بیرون نمیریخت بیخیال نمیشد این دژبان اگه تکون میخوردی خیلی خشن میگفت بیگی بیشششششین و دقیقا یکی از دوستان هم مثل خودش اداشو در آورد همه از این شباهت در تن صدا خندشون گرفت، خندیدن همانا و قهر کردن ایشون هم همان حدود آگه اشتباه نکنم 1.5 ساعت طول کشی که به یگان خودمون رسیدیم وارد یگان که شدیم یکی از بچه ها نگهبان اسلحه خونه بود به ما پتو داد جایه هیچ کس نه خالی چه پتویی نمیدونم مال چند سال پیش بود اما واقعا کثیف و پاره بود چون هنوز جاها رو مشخص نکرده بودن هر کدوم یه تخت خالی پیدا کردیم و روش خوابیدیم پتو واقعا چندش آور بود اما چاره نبود واسه این که خوابم ببره کشیدم رو سرم شاید هنوز 5 دقیقه نشده بود که یا ابا الفضل یه گروهبان با پلیور سبز ارتشی شلوار پلنگی و دمپایی اومد چراغها رو روشن کرد (هنوز صداش تو گوشمه) بلند شین دیگه.........

در مجموع حوصله نوشتن وقایع اون روز رو ندارم اما فقط بعد از تموم شدن برنامه های روز اول بد جوری دلم گرفته بود گفتم برم یه تلفن بزنم خونه یکم دلم باز شه چشمتون روز بد نبینه دیدم یه صف شاید 300 نفره هست و 3 تا تلفن، چاره ای نبود آخر صف واسادیم ،کنار پادگان یه باشگاهی بود که توش جشن عروسی بود و یه آقایی هم که فکر میکرد خیلی صداش خوشگله داشتند انواع سرودهای جشنهای عروسی رو که تا اون زمان موجود بود رو میخوندن از جمله کفتر کاکل به سر های هااااااااااااای !!!!!!!!!!!!!!!

لحظات وحشتناکی بود  باور کردنی نبود واسه من بین ما و اونها 1 دیوار فاصله بود یک طرف پادگان و یک طرف عروسی !!!!! تو همین فکرا بودم که یه دژبان اومد و تمام بندهای اورکتهامون رو به زور گرفت!!! البته بنده از اونجایی که زیر بار حرف زور نمیرم قبل از اومدنش غایمش کردم، بعد همون دزبان گفت توی صف هر کی دکتر بیاد بیرون آقایون پزشک بیرون اومدن و خارج از نوبت رفتن سراغ تلفنها 5 دقیقه بیشتر نگذشته بود که گفتن برید وقت تموم شد. از همه ضد حال تر واسه زمانی بود که اومدم تو یگان از خونه برام زنگ زده بودن میدونم خیلی حرفام خسته کننده شد اما تنها کسایی میفهمن که خودشون تجربه کرده باشن.

برنامه پادگان مشخص بود صبحها ساعت ۵ بیدار باش بعد از بیدار باش باید تختها رو مرتب می کردیم روی تختها رو با برس مخصوص برس می کشیدیم بعد لباسهای خاک رو می پوشیدیم و پوتین هامون رو واکس میزدیم و بعد هم میرفتیم واسه نظافت هر کسی تو یه تیم نظافت بود که نظافت یه قسمت از یگان رو بر عهده داشت مثه توالتها  واقعا کثیف بود.

 بعد صبحانه البته اون موقع شرایط جوری بود که اگه میخواستیم نماز

 بخونیم باید بیخیال صبحانه میشدیم و یا نفر آخر میرسیدیم و کلی هم قر قر میشنیدی از کل بچه های مسئول غذا یه روز هم که رفتم واسه گرفتن صبحانه مسئولش شروع کرد به داد زدن که چرا الان اومدی البته کلا بچه ها از جمله خود من عصبی شده بودن من هم شروع کردم به داد زدن و البته خدا را شکر بچه ها نذاشتن به در گیری فیزیکی بینجامد(فارسی را پاس دارید) البته بعدا با هم دوست شدیم چون اومد عذر خواهی کرد بچه قم بود و آنجا بود که بنده قمی ها رو شناختم  (خداوند را شاکرم) البته از بس این بشر که اسمش محسن بود همه رو میخندوند که  واقعا من موندم از هنر این شخص انقدر نوحه میخوند (نه از اون نوحه های که تا حالا شنیدید) و انقدر جک تعریف میکرد و انقدر... که ... .

 محیط خیلی کثیف بود( به خاطر تعداد زیاد بچه ها ) که یکی از بچها میگفت اگه ما سالم بریم از اینجا بیرون واقعا هیچ میکربی به ما اثر نمیکنه( البته دقیقا هم همینطور شد و بعد از خدمت کمتر از قبلش مریض میشم و اگه هم بشم با شدت خیلی کمتری نسبت به قبله )

حمام برای یگان ما روزهای سه شنبه بود البته صبح ساعت ۴ هم میشد حمام رفت  بگذریم اما من حتی یه بار هم نرفتم حمام چون هوا واقعا سرد بود و من همیجوریش تمام دو ماه آموزشی رو مریض بودم دیگه چه برسه به این که صبح ساعت ۴ هم برم دوش بگیرم

برنامه آموزش صبحه ها بیشتر آموزش رژه بود به مدت فک کنم ۲ ساعت و بعد هم اجبارا باید میشسیم روی آسفالت (تو اون سرما ) و درس میخوندیم البته من نمی دونم واسه سرما بود یا آسفالت که هیچی تو مغزم نمی رفت این درس شامل شناخت اسلحه کمکهای اولیه و ... بود بعد با عجله ناهار و  دوباره رژه